به نام خدا
برام جالب بود که روز 21 مرداد برسم اینجا و چهارماهگی نورسادات رو اعلام کنم. و، سه سال و چهارماهگی یاس سادات. البته تا 29م پر شدن سه سال و چهارماهگی یاس سادات کمی باقی مونده.
هوووم.
و زندگانی در گذر است... و عمر پا روی پدال گاز گذاشته و با نهایت سرعت می رونه...
لحظات نور و یاس رو می بلعم. تلاش می کنم بخاطر بسپارم. اگر مشغله ها و فکر و خیالها، اجازه بدن...
پی نوشت:
چند روز پیش نرجس برام فایل صوتی "بابا ریش برفی" که کتاب مورد علاقه ی بچه گیم بود رو گذاشت. فکر می کردم همه اش رو حفظم و از برم. هر چی می شنیدم هیچییییی یادم نمی اومد. از اتاق فرار کردم. تعبیر درست رفتارم این بود.
چقدر بیزارم از فراموشی...
برچسب:
نویسنده: هستی زارعیان